خواب دیدم خوابی از جنس بلور
خواب گردانی که میرفت سوی نور
باز بوی عشق بود و یاس بود
باز خوابم سرخوش از احساس بود
باز گویی دل هوای مکه داشت
یک نفس در کربلای فکه داشت
رمل بود و عشق بود و ماسه بود
بین ابروها رد قناسه بود
خوابی از تخریب چی ها مست مست
خوابِ گردانی که خط را میشکست
خوابِ دورانی که بودم در ستیز
خوابِ ماندن در پس خاکریز
خوابِ خیبر خواب خوب ناجی است
هر که خیبر بود یاران حاجی است
خواب دیدم خوابی از غوغای دین
یک نماز ساده در میدان مین
***
رمز یا زهرای یاران سرکش است
هر نُتِ آوازشان یک ترکش است
هور بود و عشق در خون داشتیم
تا سحر غوغای مجنون داشتیم
***
خواب دیدم خوابی از جنس بلور
خواب گردانی که میرفت سوی نور
باز بوی عشق بود و یاس بود
باز خوابم سرخوش از احساس بود
باز گویی دل هوای مکه داشت
یک نفس در کربلای فکه داشت
رمل بود و عشق بود و ماسه بود
بین ابروها رد قناسه بود
خطی از پرواز های بی فرود
سایه ی پروازشان اروند بود
خوابی از پرواز مرغان سوی دشت
خوابی از غواص های فجر ۸
هر شب حمله شبی صاف و نجیب
خط شکن مردان گردان حبیب
یاد باد آن روز سالک داشتیم
مردی از گردان مالک داشتیم...
خواب دیدم خوابی از جنس بلور
خواب گردانی که میرفت سوی نور...
به یاد آنان که رفتند...

پانویس: از آلبوم «بازی عوض شده» با صدای علیرضا عصار، قطعه ششم...
شاید یکی از اولین نکاتی که به ذهن هر خواننده ای یا هر شخصی در داخل جامعه میرسد آموزش و مسائل مربوط به آن است. از این رو در تعریف حقوق اساسی در رشته ی حقوق پس از توجه به ویژگی های شخصیتی انسان، به نکات مورد توجه این مخلوق پرداخته میشود. یکی از این نکات مورد توجه آموزش و حواشی آن است. اینکه آموزش چه هدفی داشته باشد، آموزش به چه شکل و برای چه کسانی باشد و اینکه آموزش تا کجا پیش برود همه و همه از جمله ی حواشی است...حواشی که گاهی پررنگ تر از متن میتوانند پیش بروند.
با توجه به این مطلب میتوان نگاهی داشت به گذشته آموزش در ایران:
آموزشی برخواسته از سنت های اسلامی که از انحصار طبقه ی ثروتمند در عصر سلطه ی ایرانی خارج شده و به بافت جامعه راه پیدا کرده.آموزشی مبتنی بر مکتب و بحث و مجادله که بعد ها درس را با گلستان و بوستان شروع میکند و قرآن را در پی داشت. آموزشی که بر خلاف آنچه در بطن جدیدش بود وقتی به جغرافیا رسید، تجدد را برنتافت...شاید این آموزش نبود که چنین کرد، متصدی آموزش رقیبی را دید که به هر دلیلی باید از میدان خارج میشد. آموزشی که مدارس را دید و دارالفنون را میخواست تا بتواند فن را، آنچه را که امیر کبیر میطلبید تا در بطن ایرانی نهادینه شودرا، نهادینه کند. آموزشی که در بعدهای قجر دستخوش وارداتی شد که شاید هنوز هم باید تاوانش را بدهیم. آموزشی بسیار وارداتی تا بدانجا که وقتی مستشار امریکایی خارج میشود، همراه خود امیدی دارد که تامکت حداکثر ۳ ماه پرواز کند...آموزشی که امروز به نظر میرسد که آموخته، و نه کامل، که باید به دغدغه های خود بپردازد تا دغدغه های دیگری....آموخته که باید به آینده ی خود با تاری از گذشته ی ایرانی-اسلامی، پود تلاش بزند....
آموزش در ایران پیشینه ی عجیبی دارد. پیشینه ای که امروز فقط آثار آن به جا مانده بدون هیچ نوشته ای از مستند سازی، آنچه که امروز documentation میخوانند غربی ها! آنچه که به استناد آن میتوان تاریخ نگاشت یا وسیله ای را دوباره ساخت، نه اینکهآخرین گنبد با معماری سنتی را فقط نظاره کرد...
آموزش در ایران جز این روزها مترادف بوده با گلستان و بوستان، اثر مردی که امروز دوستی وی را سنی می پندارد ولی من او را منشا حکمت هایی میبینم که ندیدن آنها به راحتی حق و حقوق را تلف کرده و منشا پاسخگویی اخروی میشود.
آموزش در ایران امروز مترادف است با دانشگاه و لیسانس و نه کارشناسی و فوق لیسانس!! و نه کارشناسی ارشد و خارجه و داخله شدن....آموزش امروز در ایران درگیر و دار مقاله و کنفرانس است اما فنونی که امیرکبیر دار قالی آن را میزد امروز نیازمند اند که آموزش، دانش و یافتن راه را نهادینه کرده باشد...
آموزش امروز سرگرم تست شده برای نوجوان و باز هم سرگرم تست شده برای جوان و باز هم در حال سرگرم تولید تست است برای کارشناسان ارشدی که به دنبال تخصصی ورای آنچه میدانند، هست...
چرا؟
چگونه به اینجا رسیده ایم؟...
چرا فلسفه ی ملاصدرا را فقط در کتب دانشگاهی برخی رشته ها باید دید؟
و چرا هنوز هم تست ها پاسخی دارند مبتنی بر قوانین نیوتن؟!....
آیا نتیجه ی پیشتازی در ۷ قرن اول هجری در علوم آسمانی و علوم نقلی و محاسبات و پزشکی باید چنین باشد؟...
تو خواننده ای....علت ها را به تو میسپارم....راه حل این چرایی ها چیست؟!...
بر در دوست به امید پناه آمدهایم
همره خیل غم و حسرت و آه آمدهایم
چون ندیدیم پناهى به همه مُلک جهان
لاجرم سوى رضا بهر پناه آمدهایم
از بیابان خطرخیز دیار ظلمات
تا به سرچشمه نور این همه راه آمدهایم
بهر دیدار چو بودیم تهى از حسنات
بر درش توبه کنان غرق گناه آمدهایم
«چون نبودیم در این لشکر زوّار «امیر
لاجرم جزء سیاهىّ سپاه آمدهایم
ما نداریم به جز «کوى رضا» بارگهى
به سر کوى تو با عشق و رضا آمدهایم
دست ما گیر و به مقصد برسان اى مولا!
لنگ لنگان به تعب نیمهی راه آمدهایم!
تو در این مصر عزیزى و گدایانى چند
به تمنا به در خانهی شاه آمدهایم
هر طرف کوس «فنا» مىزند آهنگ رحیل
ما به درگاه رضا بهر «بقا» آمدهایم
ناصرم» خادم درگاه توأم اى محبوب»
بینوائیم و پى برگ و نوا آمدهایم


مرو راهی که با ریگی بلغزی
مشو بیدی که با بادی بلرزی
تو را قدر و تو را قیمت گران است
مکن کاری که یک ارزن نیرزی . . .


چل تیکه قالب نداره. قاعده نداره. همه چیز توی یه چل تیکه پیدا میشه. همیشه چل تیکه دوست داشتنی . میخام اونجوری بنویسم! از هر دری! از هر دیواری:))